نذری نطلبیده

سلام. عزاداریاتون قبول. این ایام منو یاد کنید.

امروز خیلی دلم گرفته بود. دیشبم با اینکه زود خوابیدم ولی اونقدر فکرم ناراحت بود ساعت 2 بیدار شدم و یکی دو ساعتی خوابم نبرد ولی بازم بیشتر از همیشه خوابیده بودم با این حال خیلی خسته و بی حوصله ام. من مواقع ناراحتی دو حالت دارم یا پر خواب و بی اشتها میشم یا کم خواب و کم اشتها.

امروز خوشبختانه رئیسم همش جلسه بود. من ناهار شرکتو نمیخورم و از خونه میارم و اگه نیارم حتما میخرم چون صبونه نمیخورم یا نهایت ساعت 8 کلوچه میخورم با چای. ظهر خیلی گرسنه میشم . امروز دستم رفت به تلفن سفارش بدم دیدم حسش نیست. یه حال خیلی بدی بودم. دوستامم که با هم میریم ناهار امروز مرخصین. یهو دوستم رها که یه واحد دیگست اومد واحد ما تو ماکروفر غذاشو گرم کنه. گفت غذام نذریه که خودمون میدیم و برای تو هم آوردم کارم زیاد بود نشد زنگ بزنم بهت بگم ناهار نخوری. یهو یخ کردم. یه جوری شدم. رها هم تعجب کرد وقتی گفتم ناهار نیاوردم و نخریدم. انگار قسمتم بوده. انگار خدا نگام کرده. ما اهل رفتن دنبال نذری و صف و ... نیستیم. خیلی حال خوبی بود برام و بهم چسبید. دوست داشتم این حس رو ثبت کنم.

هر سال 10 روز اول محرم تو شرکت زیارت عاشورا و صبحونه هست. من هز سال میرفتم ولی امسال نرفتم با اینکه دوست داشتم. انگار برای تموم بدشانسیا و بدبیاریام لج کرده بودم. میترسیدم برم و از خدا گله کنم. خیلی بی عدالتی دور و برم زیاد شده. اونم از آدمایی که ادعای دین و ایمونشون میشه. خدا چرا جوابشونو نمیده؟ چرا اونایی که حق و ناحق میکنن و خطا میکنن همه چیزشون عالی داره پبش میره؟

خدایا قربون حکمتت. بازم شکر بابت تمام داشته هام.

 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,ناهار ,انگار ,دوست داشتم